تبليغاتX
دست خودم نبود
 
دست خودم نبود
 
 
شعر
 
سلام دوستان

                                       بالاخره مجموعه غزلیاتم به چاپ رسید

                                                        دست خودم نبود

 

عنوان کتابم هست که در 96 صفحه و در قطع رقعی توسط نشر کشمر به چاپ رسید و با قیمت 2000 تومان در معرض فروش قرار گرفت.

این کتاب گزیدهی غزلیاتم است پیشکش به همه ی عزیزان

توجه

نحوه خرید کتاب بدون هزینه پستی

علاقمندان می توانند جهت خرید کتاب

 به ازای هر جلد مبلغ 2000تومان (قیمت پشت جلد) را

به حساب سپهر بانک صادرات

۰۱۰۱۷۴۶۷۴۶۰۰۶

به نام محمدابراهیم لگزیان

قابل پرداخت در کلیه شعب بانک صادرات سراسر کشور

واریز نموده  و سپس شماره فیش مربوطه را همراه با نام و آدرس پستی خود بوسیله پیام کوتاه sms

به شماره ی

09155511361

ارسال نمایند

 تا در اسرع وقت کتاب بدون هزینه اضافی با پست سفارشی برایشان ارسال شود

 

تخفیف ویژه

خریدارانی که بیش از 5 جلد خریداری کنند مبلغ کتاب را با 5% تخفیف به حساب واریز کنند

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 18:37  توسط محمد ابراهیم لگزیان  | 
                           مادران باکره

 

آن شب که گیسوان تو رنگ حنا گرفت

آیینه در مقابل آیینه جا گرفت

 

انداختم به گردن آتش سه تار را

انگشت های مرد نوازنده پاگرفت

 

بیهوده سرزنش مکنیدم که دست او

دست خودم نبود ! که دست مرا گرفت

 

تا مادران باکره در خود رها شدند

آفت تمام مزرعه ها را فرا گرفت ...

**********

 و غزل دوم :

                                                     گریه ی سیاه

وقتی خدا نمی گذرد از گناهمان

وقتی غروب می چکد از سقف آسمان

 

وقتی که گیسوان  تو در باد می وزد

یا گریه شانه های تو را می دهد تکان

 

باید قبول کرد که دنیا برای من

فنجان قهوه ای است که افتاده از دهان

 

دیگر پرنده ای که تو هستی نمی رسد

در این هوای غمزده دستش به آسمان

 

تصویر چشم های تو را می کند مرور

آیینه ای که می پرد از خواب ناگهان

 

شاید برای این که تو را رام خود کند

برگردد این کبوتر وحشی به آشیان

 

حالا که من به بودن خود پشت کرده ام

دیگر چگونه دل بسپارم به این و آن ؟

 

وقت نماز صبح تو از من رهاتری

دارد خدا بخاطر تو می دهد اذان !

 

آماده ام که با تو کمی درد دل کنم

این بغض نابکار مگر میدهد امان ؟!

 

با ذره ذره ذره ی این سنگ می شود

روزی هزار مرتبه آیینه امتحان

 

قرآن به نام نامی تو شعر تازه ای است

اقرا به اسم ربک  ... حالا غزل بخوان

 

دنیا پر از کمان و کمانگیر شد ولی

کوچک تر از همیشه ی خود شد جهانمان

 

این گربه ی سیاه مرا رنج می دهد

حالا کجاست نقشه ی ایران باستان

 

دیگر کسی صفای تورا حس نمی کند

یعنی رسیده ایم به پایان داستان .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 13:51  توسط محمد ابراهیم لگزیان  | 
 
  بالا